بازی چشم ها

خرید بک لینک
از قدیم الایام میگن چشم ها می تونن حرف بزنن ، حالا هم مثل اینکه دارن حرف می زنن ، حالا یا فقط از روی شیطنت و بازیگوشی و وقت گذرونیه ، یا یه حسی واقعا پشتش هست. هرچی که هست فعلا اینقدر گذراست که حتی جمع ثانیه هاش به 60 نمیرسه ؛

اما امروز فرق داشت ، توی اتاق "MR SADR" منتظر بودم اسناد مربوط به حقوقهارو رو امضا کنه تا ببرم چکش رو بگیرم ، "اون" هم پشت میز "MISS SH" وایستاده بود و داشتن راجع به یه پروژه حرف می زدن ؛ یک لحظه چشم تو چشم شدیم و من رو برگردوندم اما شیطنتم گل کرد که دوباره نگاه کنم هنوز داشت نگاهم میکرد چون سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما وقتی چشم تو چشم شدیم طرز نگاهش یه دفعه عوض شد ، داشت می گفت حواسم بهت هست یا اینکه می تونه باشه . . .

سریع سرمو انداختم پایین ، مثل دخترای هجده ساله قلبم گروپ گروپ می زد ، هنوز سنگینی نگاهش روی من بود تا اسناد رو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون. . .

شاید نگاههای قبلی هیچ معنی یا حرف خیلی خاصی نداشت اما امروز کاملا فرق می کرد. نمیخوام بیخودی فکر و خیال کنم ، حوصله ی دردسر جدید رو بخصوص توی این محیط کار ندارم ، چون واقعا اینجارو دوست دارم و نمیخوام چیزی باعث بشه کارم رو از دست بدم ، اما با تمام این اوصاف نیاز به یه چیزی هم دارم که فکرمو از اتفاقات تلخ اخیر و چراهایی که هیچ وقت جوابی نخواهد داشت منحرف و دور بکنه. . .

خدایا خودت مثل همیشه کمکم کن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۵ساعت 12:38 توسط جودی آبوت|

خاطرات یه معلم ...

ما را در سایت خاطرات یه معلم دنبال می‌کنید

برچسب: بازی,چشم, نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:39

صفحه بندی