برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
خدایا دل شکستن به همین راحتیه؟ دارم پرپر میزنم عین خیالش نیست انگار اصلا هیچوقت تو زندگیش نبودم. خدایا دارم دیوارنه میشم. دلمو بشکنه بعد بره خوش بگذرونه. هرجا میرم یه خاطره برام زنده میشه هرچی میبینم برام خاطره است.حتی دیگه از غذا هم بدم میاد.
خدایا هستی ؟ صدامو میشنوی ؟ دل شکستمو میبینی ؟
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
بعد از هفت سال دوباره دیدمش. البته توی شش ماه گذشته توی اینستا و واتس اپ در ارتباط بودیم. برعکس حرف خودش که میگفت خیلی چاق شدم و زشت شدم و ... به نظر من خیلی پخته تر و قشنگ تر از هفت سال پیش شده بود.
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
دوباره اومده تو زندگیم ، البته یکی دیگه رو هم داره اما میگه نمیتونم هیچکس رو مثل تو دوست داشته باشم. نمیدونم کار درستی کردم که وارد این مثلث عشقی شدم یا نه. بازنده ی این مثلث منم اما با دل خودم نمی دونم چیکار کنم نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت
20:54 توسط جودی آبوت|
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
برچسب: اولین,
نویسنده: رها رضوانی
امروز کسلم ، سرم درد می کنه و نمی دونم علت تاری چشمم توی این چند روز چیه ، همش دلم میخواد بخوابم و در حالت چرت به سر می برم. یا سرم توی کتابه یا دارم با گوشی ور می رم و هر ده دقیقه یک ربع تا میام سرمو بذارم رو میز یه دقیقه چشامو ببندم آرتا (حسابدار شرکت که دختره ) از واحد بغلی میاد اینور که یه سند کپی بگیره و بره ( اتاقش اونجاست )، باید حسابای 95 رو ببندن اما خب به لطف حسابدار قبلی یه سری سندها ا
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
حالم یه جوریه , روز سوم کارم توی شرکت جدید هستش, همه چیز به ظاهر عالیه, اما یه چیزایی باعث میشه حالم خوب نباشه, یکی از همکارا آهنگ شاهین نجفی گذاشت که یاداور خاطرات خوب و بد زیادی شده ....
باید بیخیال بشم اما نمیشه , هر روز و هر ساعت یه چیزی باعث یاداوری سه سال در یک ثانیه میشه
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ساعت 9:26 توسط جودی آبوت|
برچسب: روز,
نویسنده: رها رضوانی
از قدیم الایام میگن چشم ها می تونن حرف بزنن ، حالا هم مثل اینکه دارن حرف می زنن ، حالا یا فقط از روی شیطنت و بازیگوشی و وقت گذرونیه ، یا یه حسی واقعا پشتش هست. هرچی که هست فعلا اینقدر گذراست که حتی جمع ثانیه هاش به 60 نمیرسه ؛
اما امروز فرق داشت ، توی اتاق "MR SADR" منتظر بودم اسناد مربوط به حقوقهارو رو امضا کنه تا ببرم چکش رو بگیرم ، "اون" هم پشت میز "MISS SH" وایستاده بود و داشتن راجع به یه پروژه حرف می زدن ؛ یک لحظه چشم تو چشم شدیم و من رو برگردوندم اما شیطنتم گل کرد که دوباره نگاه کنم هنوز داشت نگاهم میکرد چون سنگینی نگاهش رو حس می کردم اما وقتی چشم تو چشم شدیم طرز نگاهش یه دفعه عوض شد ،
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:11 توسط جودی آبوت|
برچسب:
نویسنده: رها رضوانی
امروز کسلم ، سرم درد می کنه و نمی دونم علت تاری چشمم توی این چند روز چیه ، همش دلم میخواد بخوابم و در حالت چرت به سر می برم. یا سرم توی کتابه یا دارم با گوشی ور می رم و هر ده دقیقه یک ربع تا میام سرمو بذارم رو میز یه دقیقه چشامو ببندم آرتا (حسابدار شرکت که دختره ) از واحد بغلی میاد اینور که یه سند کپی بگیره و بره ( اتاقش اونجاست )، باید حسابای 95 رو ببندن اما خب به لطف حسابدار قبلی یه سری سندها اشتباه خرده یا گم شده که همه ی مشکلاتش افتاده گردن این طفلکی.
رادین ( مدیر فنی) رفته اهواز ماموریت ، آراد ( مدیر فروش ) هم طبق معمول نشسته با موبایلش بازی میکنه و هر از چند گاهی یه جوابی به علیرضا در خ