) از واحد بغلی میاد اینور که یه سند کپی بگیره و بره ( اتاقش اونجاست )، باید حسابای 95 رو ببندن اما خب به لطف حسابدار قبلی یه سری سندها اشتباه خرده یا گم شده که همه ی مشکلاتش افتاده گردن این طفلکی.رادین ( مدیر فنی) رفته اهواز ماموریت ، آراد ( مدیر فروش ) هم طبق معمول نشسته با موبایلش بازی میکنه و هر از چند گاهی یه جوابی به علیرضا در خصوص معرفی نامه های جدیدی که می زنه میده و بعدشم با شیرین گرم میگریه و پچ پچ می کنن. رابطه ی آراد و شیرین علی رغم متاهل بودنشون نسبت به رابطشون با بقیه افراد شرکت با هم صمیمی تره ( البته نه از نوع بدش ).
خلاصه که وقتی مدیر عامل و نایب رئیس نیستن ، اینجا سوت و کور میشه و هرکی سرش به کار خودش گرم میشه.
دو سه روزه از دست آراد ( همون شخص مورد نظر پست بازی چشمها ) شاکیم ، زیادی ادعاش میشه و همش در حال غر زدن و فضولی کردن تو کارای منه. یکی نیست بهش بگه بشین سر جات و سرت تو کار خودت باشه. البته من کلا بی خیالی طی می کنم و در ظاهر اصلا بهش اهمیت نمی دم اما خب یه جاهایی واقعا حرصم می گیره.
سه شنبه ی آینده با آرتا و مهدیه قراره بریم نمایشگاه کتاب ، البته اگر شروین ( مدیر عامل گرامیمون ) با مرخصیمون موافقت بکنه. شنبه عصر هم از شرکت می خواهیم بریم نمایشگاه گل توی بوستان گفتگو. القصه میخوام حسابی سرمو به گردش و گشت و گذار گرم کنم.
باشد که رستگار شویم 

پ.ن : تمامی اسامی مستعار می باشد.


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:7 توسط جودی آبوت|
خاطرات یه معلم ...