وقتی پاییز شد به خودم گفتم شبهای پنج شنبه که پیش حامدم اگر بارون و برف بیاد با هم می ریم پیاده روی و زیر بارون و برف توی هوای سرد دستشو میگیرم تا دستای هردومون از عشق گرم بشه...
حالا داره بارون میاد و هوا سرده اما.........
حالم از هر چی قورمه سبزی و میرزا قاسمی و کوکو سبزی و تولد و سورپرایز و قدم زدن توی بام تهران و مسافرت رفتن و پنج شنبه جمعس بهم می خوره
حالم از خودم بهم میخوره که قسم خورده بودم دیگه به کسی اعتماد نکنم ولی قسمم رو بخاطر تو هرزه دل شکستم.
دلم میخواد بدونم تو که میخواستی فقط عشق و حال کنی و خوش بگذرونی چرا الکی من رو بازی دادی و بهم گفتی بی نهاااااااایت عاشقمی ؟ چرا من رو قاطی هرزگی خودت و یه مشت آدم بی اصل و نصب کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1398/08/28
سه شنبه ساعت هشت شب
ما را در سایت خاطرات یه معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 121