بعد از هفت سال دوباره دیدمش. البته توی شش ماه گذشته توی اینستا و واتس اپ در ارتباط بودیم. برعکس حرف خودش که میگفت خیلی چاق شدم و زشت شدم و ... به نظر من خیلی پخته تر و قشنگ تر از هفت سال پیش شده بود.
کلی از خاطرات پرواز و کارمون گفتیم. بعد حرف از احساسات و ارتباطات قبلی پیش اومد. رفتیم توی یه آلاچیق دنج نشستیم یه کم بهم نزدیک تر شد. بعد از یه کم صحبت گونه ام رو بوسید. خیلی خودمو کنترل کردم که عکس العملی نشون ندم. ینی اولش شک شدم ولی بعدش داغ کردم
یهو برگشت بهم گفت می دونی جریان تو حکایت چیه ؟ مثل اون اهنگ عارفه که میگه تو اگه با من باشی قلبت می میره گرمی دست تورو دستام می گیره
فقط تونستم بهش بگم دیوونه
در کل شب خوبی بود در کنارش. امیدوارم همه چیز خوب پیش بره به لطف خدا



ما را در سایت خاطرات یه معلم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153